دلنوشته های ریحانه جباری – قسمت چهارم

ryhan

من ریحانه جباری بیست و شش سال دارم .اکنون همچنان روی تختم در زندان شهرری نشسته ام و مرور میکنم تلخترین روزهای زندگیم را . روزهایی که با یادآوریش زخمهایم دوباره سر باز میکند و انگار خون قی میکنم . وقتی نوزده سال داشتم با مردانی روبرو شدم که فکر میکردم میتوانم آنها را قانع کنم که مثل آدمهای متمدن حرف بزنیم . فکر میکردم من میگویم و آنها میشنوند . مردانی که اگر در جایی به جز آگاهی شاپور آنها را میدیدم ، کوچکترین تصوری از خشونت آنها پیدا نمیکردم . اما به جرات میتوانم بگویم آنها هیولاهایی بودند تیره دل ، که نقاب انسان بر چهره شان زده بودند.در چند روز پی در پی که در آگاهی بازجویی میشدم ، زمان برایم بی مفهوم بود . من هم مثل عقربه های ساعت از جایی به جای دیگر برده میشدم . درین میان ، گاه به دادسرای امور جنایی هم میرفتم . و بازجویی شاملو حسن ختام روزم میشد . اما یک روز شوم در دوره بازجوییم شروع شد که روزها را به روال حیوانی در قربانگاه گذراندم . وقتی گوشم داغ میشد از ضربه های دست سنگین بازجو ، دردش از بین میرفت و دیگر عذاب نمیکشیدم . پس کرمی بارها و بارها کاغذی روبرویم گذاشت و نوشتم و پاره کرد . و درین بین گاهی سروان کمالی را میدیدم. او اخم میکرد و میپرسید . من مینوشتم . او پاره نمیکرد . نمیزد . دشنام نمیداد . فقط نوشته ها را میخواند . گاهی رد کوچک و محوی از لبخند در صورتش میدیدم که مرا دلگرم میکرد . تند حرف میزد و انگار همیشه عجله داشت برای نوشتنم . و وقتی جواب سوالهایش را مینوشتم ، به سرعت برمیداشت و میرفت . نمیدانم روز چندم بود. خسته بودم و کثیف . چقدر دلم میخواست حمام بروم . خاک های زمین آگاهی همه تنم را آلوده کرده بود و عرقی که در حین بازجویی ها میکردم ، روی دستها و موهایم رد گلی میگذاشت . از دادسرا و سوال و جواب بی پایان شاملو برگشته بودم . تمام راه برگشت در دلم دعا میکردم به بازداشتگاه بروم تا بخوابم . حتی نشسته . دلم میخواست مغز خسته ام آرام بگیرد در سکوت ذهنی . اما خدا نشنید . و به محض رسیدن به شاپور به اداره دهم برده شدم .سه مرد هیولا در اتاق کوچک منتظرم بودند . کرمی نبود . به محض ورود دستبندم را به صندلی بستند و مجبورم کردند روی زمین بنشینم . خسته بودم . سرم را روی کفه صندلی گذاشتم . صدایشان را تشخیص نمیدادم . یکی بعد از دیگری فریاد میزدند : فکر کردی خیلی زرنگی ؟ از تو گنده تراش اینجا موش شدن . تو جوجه میخوای ادای کیو دراری؟ هر چی میپرسم بلند جواب بده . شیخی اونجا بود مگه نه ؟ گفتم توی راه پیاده شد . ولی وقتی میخواستم فرار کنم در رو باز کرد …..توی پشتم چیزی حس کردم . باد کردن پوستم را حس کردم . و … تق …. پوستم شکافت . بعد از صدای تقه ریزی که با عصبم شنیدم ، تازه آتش گرفت . سوخت . و من فریادی کشیدم از نای دل . گوشم از صدای فریادم درد گرفت . من صدای شلاق را نمیشنیدم . شلاق نبود ، طناب نبود . چوب نبود . هرگز نفهمیدم که در آن چند روز با چه آتشم میزدند آن سه اژدهای آتش افروز . فقط صدای فریادم در گوشم میپیچید که خدا لعنتت کنه . و محکم تر آتش میریخت بر پشتم . و من افتاده بر زمین ، حقیر و خوار ، غرق در آب دهان و آب بینی و اشکم بودم . دستهایم که بر صندلی بسته بود بالاتر از تنم ، موقع پیچ و تاب گر گرفتن ، از زیر بازوانم بی حس شده بود .
من ریحانه جباری اکنون بیست و شش سال دارم . روی پشتم هنوز اثر کمرنگ نقاط ترکیده پوستم دیده میشود . همان نقاطی که در بازگشت به بازداشتگاه ، چند زن معتاد و فاحشه دستشان را آرام رویش میگذاشتند و سوره حمد را زیر لب میخواندند تا دردش کم شود و من برای اولین بار در زندگیم در این زنان رگه های محبت را دیدم . زنانی که اگر در خیابان میدیدمشان ، نگاهم را با اخم از آنها میدزدیدم . و من برای اولین بار دیدم که یک معتاد برایم گریه کرد و در گوشم گفت به زمین گرم بخورن جز جیگر زده ها . و این روزهای شوم و تلخ با اقرار من پایان یافت . من ریحانه جباری اعتراف کردم که در اولین دیدار با سربندی و شیخی دانستم که این دو عضو وزارت اطلاعات بوده اند و میدانم که واتا را با ط مینویسند . واطا . تازه میفهمیدم کمالی در آن صبح زود چه سوالی از من پرسید . من وقتی نوزده سال داشتم روی برگه ای که کمالی به من داد ، همه آنچه به سه هیولا اقرار کرده بودم نوشتم و او خواند . نگاهم کرد . لبهایش را برچید و رفت . میخواهم هر چه زودتر این بخش را به پایان ببرم چرا که میترسم زمان کافی برای نوشتن باقی نمانده باشد . این نامه ها را به زنی مهربان که همین روزها از زندان خواهد رفت میدهم . همیشه به مادرم گفته ام که برایش ارثیه کاغذی زیادی گذاشته ام . نامه های زیادی را در طول این چند سال به خودش داده ام . تقریبا همه را . به جز چند تایی که شاملو شکار کرد و هرگز پس نداد .
من ریحانه جباری بیست و شش سال دارم و با اینکه رد درد همچنان بر روح و تنم باقی است ، اما کینه ای از هیولا ها ندارم . حتی از آن مرد خپل بد دهن که با کفش سنکینی مثل کفش های صنعتی که داشت روی انگشت پایم پرید و فشار داد . ناخن پایم شکست و هنوز هم ناخن کج و معوجی که درآورده با گوشت تیره رنگ انگشتم احاطه شده است . کینه ای از آنان ندارم زیرا کمی بعد با کسانی روبرو شدم که از این سه مرد خشن تر بودند . در روبرویی با همانان بود که دیگر دوست ندارم موهایم بلند باشد . فهمیدم ، موی بلند نقطه ضعف هر زن است در جنگ با یک مرد . دو مرد ، چند نامرد . مویی که زیبایی میآفریند ، وقتی دور دستی پیچیده میشود ، تبدیل به طنابی برای کشیدن یک زن ، روی زمین. و عاملی برای دردی که در چشم می چرخد و در گوش تیر میکشد و از دهان فریاد . و به مرور دانستم ، طبیعت شغل عده ای همین است . کسانی در شهر زندگی میکنند ، بچه دار میشوند ، مهمانی میروند ، عید میگیرند و عزا ، نذر میکنند و به همسایه ها میدهند ، خرید میکنند و میخندند ، اما پولی که میگیرند بابت آتشی است که بر جان کسی میریزند . من درین جهان شکایتی از این آدمها ندارم . اما بی شک ، در سرای دیگر ، من شاکیم و آنها متهم . من در این جهان آنان را بخشیده ام . و بدین ترتیب وارد مرحله جدیدی از زندگی شدم . انتقال به زندان اوین . انفرادی . با تنی زخمی و روحی آزرده از تیر خلاص شاملو : پدر و مادرت دیگه تو رو نمیخوان . گفته ن که بکشینش . ما همچین دختری نداشتیم . و من ناامید و بی کس در حالی که تمام پشت و روی شانه هایم پر بود از زخمهایی که خون رویشان دلمه بسته بود ،پرتاب شدم به اتاقی ۹ متری که کف اش موکت شده بود و تا ارتفاع زانوهایم دیواره ای داشت مثل اپن آشپزخانه . توالت و یک دوش و روشویی . دیوارش پر بود از لکه و نوشته . دو پتو هم برایم آوردند . همچنان زبر و بدبو .
اینجا زندان اوین بود . زندانی که قبلا اسمش را شنیده بودم و حرفهایی که خاطرات دوران شاه را برای پیرمردها و پیرزنانی که گاه در میهمانیهای خانوادگی میدیدم زنده میکرد.همان هایی که برای بابا و مامان ازگردش روزگار میگفتند . رو به شکم دراز کشیدم . ساعتها باورم نمیشد که در سکوتم . صدای فریاد در گوشم میپیچید و با زهر درد پشتم مخلوط میشد . خدایا چه کنم با تنهایی؟ چرا چنین بی کس شدم ؟ تمام عمر باید تنها باشم و دیگر روی بابا و مامان و بچه ها را نبینم ؟ یعنی اگر روزی اتفاقی چشممان به هم بخورد ، رویشان را برمیگردانند ؟ ای خداااا چقدر دوستشان داشته و دارم . بیهوش شدم و نمیدانم چه مدت طول کشید تا بیدار شدم . بارها در آن سلول که به آن انفرادی میگفتند ، با کابوسی از خواب میپریدم . دستی از توی پنجره دراز میشد و مرا در چشم برهم زدنی از اتاقم بیرون میکشید .و یا من در اتاق دراز کشیده بودم که همان دست در لحطه ، بابا یا بقیه را میکشید و محو میکرد و من ثابت میماندم . تنم حرکت نداشت با وجود تقلای زیاد . صدایم در نمیامد با وجود فریاد. دوماه ساکن این خانه جدید بودم . خانه ای در وجودم تخم کینه پاشید و سالها طول کشید تا مهارش کنم . روزی یکی از نگهبانان کارتی به من داد و گفت این کارت یعنی پول . زخمها رویه بسته بودند و من میتوانستم حمام بروم . همان روز پیرزنی به سلول آمد . برای نظافت . این رسم اوین بود. زنان بی کس و کار و بی ملاقات باید کار میکردند تا ساعت تلفن داشته باشند و با فروش زمانشان به دیگر زندانیان پولی بگیرند برای امرار معاش. اسمش نسا بود. سرتا پا حسرت و حرمان . به او گفتم من یک کارت دارم . تو برایم یک خودکار بخر و هرچه دلت خواست بردار . برایم آورد و یک بیسکوییت ساقه طلایی. بعد از مدتها طعم جدیدی را تجربه میکردم ، که یادگار زمان خوشی و خانه بود . حالا خودکاری داشتم . روزنامه را شاملو برایم ممنوع کرده بود . ملاقات را ممنوع کرده بود . کتاب یا خبر را ممنوع کرده بود و قران را نیز. اما من خودکاری داشتم که با یک هواخوری تکمیل شد . گوشه هواخوری سطل زباله ای بود که در آن خرده ریز نگهبانان ریخته شده بود و من در تمام مدت هواخوری یکنفره ام گوشه های سفید کاغذ ها را جدا کردم و توی جیب شلوار جینم گذاشتم وبا خود به سلول آوردم . شروع به نوشتن کردم . روی باریکه های کاغذی ، غیظ کردم ، گلایه کردم ، التماس کردم ، فحش دادم … و لقبی برای شاملو ساختم . سوسمار پیر . عصر یک روز غمگین زنی برای دادن غذا ، دریچه را باز کرد. اسمش فاخته بود . گفت توی بخش صندوق سالن ملاقات مشغول جارو زدن بوده که یک زن و مرد آمده اند و برایت پول ریخته اند . زن از مسئول صندوق پرسیده یعنی شما ریحانه را میبینید و به او پول را میدهید ؟ گفته آری . مرد جواب داده خوش به حالتان که میتوانید دختر مرا ببینید . هرگز فراموش نمیکنم موج شادی و امیدی که فاخته برایم آورد . این گفته ساده او به من اطمینان داد که سوسمار پیر دروغ گفته که مرا رها کرده اند. و من قوی شدم . درد را فراموش کردم و نوشتن نامه برای خانواده ام را شروع کردم . پس آن کارت ، یعنی بابا و مامان تا اینجا آمده اند و برای من که ممنوع الملاقات بودم پول ریخته اند . پس خودکاری که برایم ده هزار تومان آب خورد سوغات آنان بود . هنوز آن خودکار را دارم . هر چند فقط جلد مات شده یک خودکار بیک است ، اما برای من یاداور چیزهای زیادی است. شاملو زمانی که نامه ها را توقیف کرد که در زمان مناسب خواهم گفت ، یک ایده جدید در پرونده ام خلق کرد : تو قدرت سازماندهی داری. این همه کاغذ جور کرده ای و نوشته ای .در حالی که من اکیدا دستور دادم که تو از داشتن همه چیز محروم شوی. پس میتوانی به شکل سازمانی اقدام به قتل کنی . و من شاخ درآورده بودم از این استدلال سوسمار پیر . او که هرگز در شرایط مشابه نبوده ، هرگز نمیدانست ، بسیاری از آدمها در فقر مطلق زندگی میکنند و گاهی با کمی پول برایت چیزهایی فراهم میکنند تا تو راحتتر زندگی کنی ، حتی اگر سوسماری دندانهایش را برایت تیز و تیز تر کند . و درین وانفسای زندگی ، فاخته ، زنی که مثل یک پرنده از کنار سلولم گذشت و برایم امید به ارمغان آورد . زنی که چند ماه بعد اعدام شد و من برای اولین بار دیدم که گاهی کسی را میبرند که دیگر هرگز باز نمیگردد. در سلول انفرادی یک مهتابی همیشه روشن . هرگز نوری از بیرون نمیدیدی که بفهمی شب شده یا روز . فقط از رفت و آمد کارگرها و نگهبانان میفهمیدی روز است . و در سکوت ، در دل شب یاد گرفتم که میتوان با چسباندن گوش به در سرد آهنی چیزهایی شنید و از راه دریچه غذا با سلولهای همسایه حرف زد . و من یاد گرفته بودم شبها بیدار بمانم . در همین شبها بود که با اکرم و پروانه آشنا شدم . اکرم همسر یک روحانی بود که هرگز نفهمیدم آنجا چه میکند . اما پروانه فرق میکرد . سالهای دهه ۶۰ در زندان بوده و به شکل معجزه آسایی از مرگ نجات پیدا کرده بود .اکنون نیز برای طرفداری از مردی که من نمیشناختم و او به من معرفیش کرد آنجا بود . مردی به نام اصانلو . گویا رئیس اتحادیه شرکت واحد بود و من نمیفهمیدم چرا باید برای اینچنین حرفهایی زندان بود . برای پروانه گفته بودم زخمهای تنم رو به بهبودند و او خیلی برایم میگفت از اهمیت مقاومت در مقابل اعترافهای زوری. افسوس که دیر آمده بود و من به همه چیز اعتراف کرده بودم . به سیاست که هرگز درکش نمیکردم . و به انواع رابطه .
من ریحانه جباری در حالی که هرگز پیش از آن دستگیر نشده بودم و هرگز رفتاری نکرده بودم که حتی حراست دانشگاه تذکری به من بدهد ، اقرار کردم با همه کس رابطه داشتم . و این سوسمار پیر بود که گفت هر ارتباطی ، حتی تلفن زدن بین یک زن و مرد نامحرم ، رابطه است .منی که کسر شانم میشد با کسانی حتی حرف بزنم ، اقرار کردم به آنچه سوسمار میخواست و میگفت .
شبی دیگر در زندان شهرری به پایان رسیده و من باید به سرعت برای رفتن به واحد فرهنگی آماده شوم . بی شک بزودی همه آنچه باید خانواده ام بدانند از ظلمی که سیستم زندان و بازجوها و شاملو به من کردند، خواهم نوشت . نمیخواهم خاک شوم و رنجم به باد سپرده شود .

……………………………..






Comments are Closed