از تو نوشتن قدغن

farzad

آن زمان که برای اولین بار تو را به بهانه دختر بودن از حلقه بازی‌های کودکانه امان جدا کردند هنوز به یاد دارم. تو با چشمانی گریان بازی را به‌اجبار ترک کردی و از آن روز من هنوز حسرت یکدل سیر نگاه کردن دوباره خانم معلم کلاس دونفره امان بر دلم مانده است.

نازنین؛
دانش‌آموز حواس‌پرت کلاس تو، حالا در هنگامه طرح امنیت اجتماعی به‌مانند کودکی‌ها، هوس گرفتن دست‌های تو در انظار عموم و واژه‌های قدغن شده عشق و لبخند به سرش زده است. همبازی کودکی تو انگارنه‌انگار سال‌ها گذشته و ده‌ها طرح برای جدا کردن زن و مرد از هم اجراشده است. او تازه در دهه تذکر شفاهی و کتبی و دستبند و دادسرا و چادر سیاه‌ها، حال و هوای برابری به سرش زده، گویا نمی‌داند در قرنی که هم‌جنس‌های تو کهکشان‌ها را تسخیر کرده و ماه و زحل و ناهید را در آغوش گرفته‌اند. در سرزمین تو نوع پاشنه کفش و سایز پاچه شلوار و رنگ لباس‌های تو را مردان لباس سبز تعیین می‌کنند تا مبادا امنیت جامعه به خطر بیفتد.
همبازی آرام تو، انگارنه‌انگار که بزرگ‌شده، اینجا از پشت دیوارهای زندان دلش هوای کوچه‌های خلوت تابستان‌های گرم شهرمان را کرده، آنگاه‌که همه خوابند و کوچه در سکوت. تا در فرصتی پیش تو بیاید و او را مهمان کنی و بشقاب هندوانه‌ات را با او قسمت کنی.
نازنین؛
همبازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده، گویا هنوز نمی‌داند تو تازه به‌حق ارث از اموال منقول و غیرمنقول رسیده‌ای؟ گویا نمی‌خواهد باور کند که چند زن در انتظار حکم سنگسار به سر می‌برند. نمی‌خواهد باور کند در دنیایی که عقیده، فکر، حق، آزادی، شرافت، انسانیت و وطن فروخته می‌شود زن هنوز مالک تن خود نیست.
راستی این‌همه نابرابری و جدایی از کجا آغاز شد؟
از آن زمان که حوا با «ویاری عصیان گونه» به امرونهی خدایش پشت پا زد و زمین را برای رنج کشیدن انتخاب نمود؟
یا از آن زمان که برای اولین بار دخترکی موهایش را به دست باد، این هرزه هرجائی سپرد و او دستی از سر هوس به گیسوانش کشید و راز پریشانی موهای دخترک را کوی به کوی به گوش کوه و درخت نجوا کرد و این «معصیت عظما» سبب خشم قبیله بر او گشت؟
یا نه از آن زمان که چشمه قامت زیبای دخترکی را در خود دید و غافل از این گناه کبیره عاشق دخترک شد و در وصف او آوازی در گوش رود زمزمه کرد و رود نیز مست و زنگی از حدیث عاشقی چشمه، داستان را به دریا گفت و این دزدیده دیدن‌ها به «غیرت مردانه تاریخ» برخورد و دخترک را خانه‌نشین کرد؟
یا آن زمان که دست دادن با فرشته‌های نه‌ساله، ستون اعتقاداتمان را ویران کرد، سنت‌ها و روایات توجیهی گشت برای جنس دوم بودن تو؟
یا نه شاید آن هنگام که «عطر خوش تو»، من همبازی کودکیت را به کوچه‌های خلوت خاطرات کشاند تا به دنبال سارای کودکی‌هایش ردی از عشق را در اولین نگاه و آخرین اشکت پیدا کند و این‌گونه به «قانون نانوشته طبیعت» برخورد و ما نامحرم به هم‌گشتیم.
نمی‌دانم…نمی‌دانم…از کجا آغاز شد؟
اما من هنوز در سودای رؤیاهای خود روزی هزار بار جمله ناتمامی را که قرار بود در اولین سپیده مشترک با هم بودنمان به تو بگویم بر زبان‌دارم، آن زمان که تو با آن نگاه معصومانه همیشگی‌ات در چشمانم بنگری و من سرمست از این نگاه به تو بگویم: «دوشیزه دوشین، بانو شدنت مبارک»
اما افسوس نگذاشتند حتی برای آخرین بار همدیگر را ببینیم تا من از پشت میله‌های زندان شکوه و عشق زندگی را در چشمانت بخوانم درحالی‌که تو زیر نگاه‌های سنگینشان هنوز عروسک کوچکت را به نشانه پایبندی و دل‌بستگی به همبازی‌ات در دست می‌فشاری و عشقت را انکار نمی‌کنی.
اما اکنون به‌پاس تحمل هزاران سال رنج و نابرابری‌های زن بودن به‌پاس هزاران خاطره و رویای ناتمام با یک امضا به کمپین برابری برای زنان می‌پیوندم، «یک امضا به‌پاس زن بودن و زن ماندنتان»
همبازی کودکی‌های سارا

فرزاد کمانگر
بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج
۲۱ بهمن ۱۳۸۷






One Comment to از تو نوشتن قدغن

  1. Parvaneh Farid می‌گه:

    https://www.youtube.com/watch?v=RKH1fQcDfCY Farzad Kamangar be Sara – “Az To Goftan Ghadeghan”