دل نوشته همسر و برادر محسن امیر اصلانی

unnamed (1)

دل نوشته همسر محسن امیر اصلانی:
سلام محسنم
همه میگن که تو رفتی اما من باور نمی‌کنم .بی‌تابی امیر طاها رو باور نمی‌کنم نبودنت تو سالن ملاقات روز شنبه پنج مهر رو باور نمی‌کنم زنگ نزدن هات رو طی روز باور نمی‌کنم . .سراغ نگرفتن از حال و احوال و خنده‌های امیر طاها رو باور نمی‌کنم .12
محسنم هنوزم منتظر زنگتم هنوزم از کارای امیر طاها فیلم می‌گیرم آخه گفتی لیلا از بچه فیلم بگیر تنها دلخوشیم تو این روزای سخت دیدن فیلمای طاهاست .محسنم هنوزم منتظر شنبه‌ها میمونم تا بیام پیشت و پشت شیشه با طاها بازی کنم تا تو با دیدن بازی و خنده طاها اون ور شیشه خوشحال شی .
محسنم عشق روزگارانم هنوزم لباس نوهامو می‌زارم شنبه اومدم پیشت می‌پوشم .محسنم هنوزم به قول خودت با اون دست خط ریزم هر شب برات نامه می‌نویسم و اتفاقای روزمونو برات می‌نویسم تا اومدی باهم بخونیم و کلی بخندیم .
محسنم هنوزم سر اینکه خسته شدم سرت غر می‌زنم .هنوزم سر اینکه دل‌تنگتم سرت غر می‌زنم .محسنم دورت بگردم منو ببخش عزیز دلم هنوزم لیلات دلتنگه دل‌تنگ‌تر از همیشه دل‌تنگ دل‌تنگ .
محسنم کاش از خواب بیدارشم و ببینم که همه اینا یه خوابه یه خوابه بد یه کابوسه کاش یکی بیدارم کنه ….

 

دل نوشته مجید امیر اصلانی در سوگ برادرش محسن امیر اصلانی که بی‌گناه به‌پای چوبه دار رفت …
برادرم محسن از تو درس‌ها آموختم . واژه‌هایی که ۴۲ سال در ذهنم حک‌شده بود معانی‌اش را از دست داد . با تو فهمیدم شهامت چه سایزی دارد با تو فهمیدم اعتقاد چقدر ارزش دارد . با تو فهمیدم اندیشیدن یعنی چه . ۹ سال شکنجه ،از سلول انفرادی که ۹ ماه درش بودی و از هیچ سمتی درش جا نمی‌شدی . از ۳ماه هم‌سلول شدن با القاعده‌ای که صبح‌ها باهات دوست بود و شب‌ها در حین نماز می‌پرید رو گردنت تا با کشتن تو به بهشت برود . چقدر سعی کردن دیوانت کنند . از این‌که جرائمی به تو بستن تا در زندان دربند جانی‌ها قرار بگیری . از همبندی که فامیل همسرش رو به شام دعوت کرد و کباب و جگر داد خوردن و بعد که جویای خواهرشان شدن گفت : همین‌الان خوردینش . از این‌همه زندانی که براشون دیه جمع کردی تا آزاد شن . آخرسر رفتی برادر . دیگه برای دیدنت یه روز کارت ملی . یه روز شناسنامه یه روز هردوش . یه روز کل لوازممونو باید میزاشتیم دم در . یه روز برای دیدن از پشت شیشه تمام بندهای کفشمون و کمربندمون رو می‌گرفتن . نمی‌خواستم وقتی در غسالخانه می‌شستنت بیام و گردن‌شکسته و زخمی تو ببینم . ولی به خدا دل‌تنگ دیدن چهرت بودم . چهار سال بود صدا تو از پشت‌گوشی‌های زود قطع شو زندان شنیده بودم . چهار سال بود لمست نکرده بودم . چقدر سر کلاس دانشگاه به جونای مملکت درس دادم درحالی‌که کف دستم مهر زندان بود . چقدر غمم و باکسی شریک نشدم چقدر مطمئن بودم نمیکشنت . اما تو رفتی برادر . و من برادر بزرگ‌ترت نتوانستم کاری برات بکنم . ما نتونستیم بیشتر از یک دوره تاریخ تمدن ویل دورانت به وکیل بدیم . ما که مدنی‌ترین انسان‌های تاریخ بشریت بودیم . ما که دلمونو به سه بار شکستن حکم اعدامت توسط دیوان عالی کشور خوش کرده بودیم ما ای که فکر می‌کردیم میایی باهم میریم مسافرت . تنها موندیم . اما برادر چقدر انسان باید کوته‌فکر باشد که فکر کند با کشتن کسی نابودش می‌کنی . تو رو و درد ما رو تازه مردم شناختن . تازه از تنهائی در اومدی . محسن دنیا برای مظلومیتت گریست . تو ملاقات آخر گفتی جسمم سبک و خونم سنگینه . داداش به خدا همین شد . منو ببخش که نتوانستم برات کاری کنم . و ازت ممنونم که واژه ترس رو تا ابد در وجودم کشتی . برادری که نامش را از تو گرفت . مجید امیر اصلانی زنجانی






Comments are Closed