بنويسيد درد و رنج، بخوانيد زندگي!/به مناسبت روز معلم

آنکه از رگ و ريشه آموزگار است همه‌چیز را تنها در ارتباط با شاگردانش جدي می‌گیرد (نيچه)

به آن روزها فکر می‌کنم، بايد معلم بچه‌هایی می‌شدم که در کودکي درد و رنج بزرگ‌سالی را به دوش می‌کشیدند و در بزرگ‌سالی آرزوهاي برآورده نشده کودکی‌شان را از فرزندانشان پنهان می‌کردند، معلم دختراني که با دستاني پرنقش‌ونگار سوي چشمشان را پاي دار قالي می‌گذاشتند تا هنرشان زینت‌بخش خانه‌های ديگران باشد و مژده نان براي سفره خانواده.
معلم کودکاني که زاده رنج و درد بودند اما اميد و حرکت سرود جاري لبانشان بود، کساني که سخت‌کوشی و سخاوت را از طبيعت به ارث برده بودند. آن‌ها کسي را می‌خواستند از جنس خودشان، کسي که بوي خاک بدهد، کسي که معني نابرابري و فقر را بداند، رفيقي که همبازی‌شان شود و آرزوهايشان را باور کند. با آن‌ها بخندد و با آن‌ها بگريد. آن‌ها يک دوست، يک سنگ صبور، يک هم راز می‌خواستند که مثل خودشان بی‌قرار ساعت‌های مدرسه باشد کسي که به ماندن فکر کند نه رفتن. ديري نگذشت که در کنار آن‌ها خود را نه معلم که محصلي ديدم که خيلي دير راه مکتبش را يافته بود.
کتاب‌ها را بستم که مبادا مرگ و نااميدي از لاي سطور سياهشان به حلقه شادي و دنياي آرزوهايشان رسوخ کند، هرروز کلاس را به دست آرزوها و رؤیاها می‌سپردیم و با داستان‌های مختلف صفا می‌کردیم. همراه با «ماهي سياه کوچولو» اين بار نه از راه «ارس» بلکه از مسير سيروان درياي زندگي و حقيقت را جستجو می‌کردیم. همراه با داستان «مسافر کوچولو» براي يافتن دوست به سفر می‌رفتیم تا آن‌ها لذت سفر را در رؤیا تجربه کنند و من با مردم بودن را در ميان آن‌ها تمرين نمايم. هر داستاني را که می‌خواندم نقش قهرمانانش را به آن‌ها می‌دادم غافل از اينکه هرکدام از آن‌ها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگي خود بودند. هرروز براي چند ساعت، رنج نابرابری‌ها و درد ناملايمات را پشت ديوارهاي مدرسه به دست فراموشي می‌سپردیم و روبروي هم می‌نشستیم. گرمي کلاسمان بوي نان گرمي بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبقه «اخلاص  و سادگي» می‌گذاشت و به مدرسه  می‌آورد تا ظهر، سير از ديدار هم کوچه‌های پرفرازونشیب زندگي را براي انجام تکاليفمان بپیماییم و تا فرداي ديدار هرکدام به دنبال مشق و تکليف زندگي پي راه خود می‌رفتیم.
«کاوه» با آن جثه نحيف اما استوارش نهار نخورده به‌جای پدر بيمارش چوپان می‌شد و غروب هنگامی‌که گوسفندان را به روستا برمی‌گرداند، مادر با لبخندي به پيشواز نان‌آور خانه می‌رفت تا خستگي کاوه و کرم طبيعت را برکت نام دهد و از پستان‌های گوسفندان بدوشد و براي فروش راهي شهر کند و کاوه سرمست از رضايت مادر لبخندي می‌زد و به کيف مدرسه و تکاليف فرداهايش چشم می‌دوخت و لبخند زيبايش رنگ می‌باخت.
و …  «ليلا» با آن چشمان پرسشگر و نگاهي که تا اعماق وجود فکر آدمي را براي جواب رؤیاهایش جستجو می‌کرد کيف مدرسه را که زمين می‌گذاشت، دوک نخ‌ریسی را برمی‌داشت تا او هم کمکي کرده باشد به مادر، براي يافتن نان فردا و دوک را همراه با آرزوهاي کوچک و بزرگش در دست می‌چرخاند تا ته‌اش باريک شود چون رشته‌های لطيف خيال او و باز دوک را می‌چرخاند و می‌چرخاند تا شايد روزي دنيا به کام او و مادر تنهايش بچرخد.
و …  «فرياد» با ديدن تکه ابري به پشت‌بام خانه می‌رفت و کاه‌گل آماده می‌کرد تا مبادا چکه‌های باران قالي کهنه‌شان را بی‌رنگ‌ورو تر کند. آن‌چنان مهارت‌یافته بود که همراه پدر پشت‌بام خانه‌های همه روستا را مرمت می‌کرد تا چکه‌های باران مژده نان فردايشان باشد، فقط گاهي می‌ماند از ميان سوز سرما و نان فردا براي باريدن باران و برف دعا کند يا نه.
و … «ياسر» پس از مرگ پدر کار می‌کرد تا جاي خالي او را پر کند و بتواند براي برادرش مداد رنگي و آبرنگ بخرد تا شايد آرزوي نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند.
و … «ادريس» غايب فصل بهار کلاسمان هرروز با کوله باري بر دوش، خوشحال از اينکه طبيعت او را از سفره گشاده‌اش ناامید نکرده بود، چند کيلو گياه براي فروش ميافت و به روستا برمی‌گشت.
و من نيز جریمه‌شده بودم تا هرروز بی‌قرار از نابرابری‌ها و بيزار ازآنچه تقدير و سرنوشت می‌نامیدنش در برابرشان بايستم و بارقه‌های کم‌سوی اميد را در چشمانشان به نظاره بنشينم، در برابر کاوه سرم را به زير می‌انداختم و دفترش را از زير صورت آفتاب‌خورده‌اش که روي آن به خواب‌رفته بود بيرون می‌کشیدم و زير ديکته نانوشته‌اش می‌نوشتم «چوپان کوچولو بيست هم براي تو کم است» و در کنار ليلا شرمنده از خستگي ديروزش، دستان زبر و ترک‌خورده‌اش را در دست می‌گرفتم تا لطافت دست فرشته‌ای را لمس کنم و قبل از اينکه حرفي بزنم نگاه نافذ و معصومانه‌اش هزاران سؤال را همراه داشت و من سکوت می‌کردم و در کنار ادريس، عاصي از تکليف دوباره فردايش دستان تاول‌زده او را می‌نگریستم و همراه او از پنجره به دوردست‌ها چشم می‌دوختم و او از رفتن بهار غمگين می‌شد و من از رنگ‌پریده او.
و امروز با يک دنيا غرور، خوشحالي، بغض، حسرت و کوله باري از خاطرات تلخ و شيرين به آن روزها فکر می‌کنم. روز معلم بود که گران‌بهاترین هدیه‌های زندگی‌ام را آن روز از آموزگاران بزرگ زندگی‌ام دريافت نمودم؛ ليلا، سه عدد تخم‌مرغ – ادريس، دو کيلو کنگر، دسترنج یک روزش – فرشته، دوشاخه آلاله کوهي – ندا، يک عروسک از چوب و پارچه ساخته بود و  ياسر يک نقاشي
و براي اينکه آن روز را در خاطراتمان جاودانه کنيم قرار شد که آرزوهايشان را بامدادهای رنگين نقاشي کنند.
کاوه درحالی‌که به پدرش فکر می‌کرد بيمارستاني کشيد و زيرش نوشت اين بيمارستان مجاني همه بيمارهاي فقير دنيا را مداوا می‌کند.
«فرياد » که هميشه آسماني صاف و بدون ابر نقاشي می‌کرد تا ديگر دست و پاي کسي يخ نزند دوباره آسماني کشيد و تا می‌توانست خانه‌های زيبا و کوچک بر آن نقاشي کرد و زيرش نوشت اين خانه‌ها براي کساني است که خانه ندارند، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمين نيست که کوچک باشد و مجبور باشيم براي زندگي روي آن پول بدهيم در آسمان براي همه‌جا هست و من بازهم می‌توانم در آن خانه بکشم.
فرشته هم که هميشه براي خودش و خواهرهايش برادري کوچک نقاشي می‌کرد این بار به او گفتم که فرشته دنيا را از نو نقاشي کن بدون اينکه کسي تو را به خاطر دختر بودنت کم نبيند، تو را مثل خودت و با خودت ببيند و او يک عالمه عروسک دخترانه کشيد که به دور دنيا دست گرفته‌اند و می‌خواندند و ياسر مثل هميشه آرزوي پدرش را نقاشي می‌کرد يک وانت آبی‌رنگ تا شايد در رؤیا پدرش کول بري نکند و قرار شد ياسر نيز سرزمينمان را از نو نقاشي کند بدون فقر و نابرابري، بدون اينکه کول برهاي بانه، سردشت، مريوان و کامياران مجبور شوند براي جابجايي ۱۰ کيلو چاي براي دو هزار تومان جانشان را بدهند، او يک منظره زيبا از طبیعت کشيد که مردم مشغول کارند و زير آن نوشت «کاش ديگر مرگ به کمين نان نمی‌نشست.»

فرزاد کمانگر
فرعي ۵ زندان رجائي شهر کرج – ۸/۲/۸۷






پاسخ دهید