نامه فرزاد کمانگر از بند بيماران عفوني (۵) زندان رجايي شهر کرج

بندي بند ۲۰۹

« نخست براي گرفتن کمونیست‌ها آمدند
من هيچ نگفتم
زيرا کمونيست نبودم
بعد براي گرفتن کارگران و اعضاي سنديکا آمدند
من هيچ نگفتم
زيرا من عضو سنديکا نبودم
سپس براي گرفتن کاتولیک‌ها آمدند
من باز هيچ نگفتم
زيرا من پروتستان بودم
و سرانجام براي گرفتن من آمدند
دیگرکسی براي حرف زدن باقي نمانده بود »
هنگامی‌که از گوشه چشم تابلو بازداشتگاه اوين را خواندم آنچه را از اين زندان از گذشته دور تا امروز در ذهن داشتم و يا خوانده بودم مرور کردم، ناخودآگاه «خون ارغوان‌ها» در ذهنم تجلي دوباره يافت. خيلي دوست داشتم کاش آن سرود را حفظ کرده بودم، لحظه ورود به راهروهاي ۲۰۹ و انفرادی‌های آن بويي غريب و ناآشنا را حس می‌کردم با خودم گفتم شايد اين بوي زندان، بوي خفقان و بيداد باشد.
چشم‌بند تا خروج از ۲۰۹ جزئي جدانشدنی از زنداني است که مرا به ياد کساني انداخت که سلاطين در سیاه‌چال‌ها چشمانشان را درمی‌آورند تا بينايي، حسي که انسان بيشترين ارتباط را با دنياي اطراف می‌گیرد را از او بگيرند و حال چشمانت را می‌بستند، غافل از اينکه گاهي ديوارها مانع بينش و ديدن نمی‌شوند.
۲۰۹ يعني انفرادي، انفرادي که قریب‌ترین و گمنام‌ترین واژه کتاب‌های قانون ماست يعني توهين، تحقير، بازجویی‌های چندين و چندساعته، بی‌خبری مطلق، ايزوله کردن و در خلأ نگه‌داشتن، خرد کردن به هر قيمت و هر وسیله‌ای. انفرادي يعني شکنجه سفيد يعني شب‌های بی‌پایان و اضطراب، بعد از شکنجه سفيد شب و روز فرقي با هم ندارد فقط نبايد هيچ اخبار يا اطلاعات تازه‌ای به تو برسد. اطلاعات و اخبار تو تنها القائاتي است که روزي چند بار در اتاق‌های سبزرنگ بازجويي طبقه اول در گوش‌هایت تکرار می‌شود تا تو را ضربه‌پذیر سازد و تو در سلولت وعده‌های بازجويت را در ذهن بررسي می‌کنی و فردا و فرداها دوباره همان برنامه در اتاق‌های سبز بازجويي شبيه اتاق جراحي تکرار می‌شود و آن‌قدر اين عمل تکرار می‌شود تا گفته‌های بازجو ملکه ذهن تو می‌گردد و تو باور می‌کنی که چه موجود بدي بوده‌ای!
و هر روز که از اتاق بازجويي به سلولت برمی‌گردی هر آنچه در سلولت هست زیرورو شده است يا بهتر بگويم شخم زده شده است، خمیردندان، صابون، شامپو، پتوهاي سياه بدبویت، موکت رنگ و رفته و حتي ليوان چند بار مصرفت را به دنبال چيزي جابجا کرده‌اند. شايد به دنبال ردي از لبخند، اميد، شادي، آرزو و خاطره می‌گردند تا مبادا پنهان کرده باشي و هر شب که تو در روياي ديدن دوباره مهتاب به ديوار سلولت چشم می‌دوزی چيزي مانند شبح از دريچه کوچک سلولت سرک می‌کشد و تو را زير نظر می‌گیرد، مبادا به «خواب شيرين» رفته باشي و يا در روياي شبانه‌ات مادر بر بالين فرزند آمده باشد و در آن تاريکستان لالايي را مرهم زخم‌های فرزند نموده باشد.
به ديوارها که چشم می‌دوزی به یادگاری‌هایی که ميهمانان قبلي سلولت  از خود به‌جا گذاشته‌اند از عرب و ترک و کرد و بلوچ و معلم و کارگر و دانشجو گرفته تا فعال حقوق بشر و روزنامه‌نگار، همه به اينجا سري زدند. گويي درون ۲۰۹ عدالت در حق همه به‌طور مساوي اعمال‌شده است چون اينجا فارغ از قوميت، فارغ از جنسيت، فارغ از مذهب و فارغ از هرگونه طبقه‌ای همه به‌گونه‌ای مساوي به زندان می‌آیند.
از سلول‌های انفرادي تا سلول‌های عمومي تنها بیست‌تا سي متر فاصله است که بعضی‌ها چندساله و بعضی‌ها چندماهه طي می‌کنند، سلول عمومي يعني ديدن و حرف زدن با انسان‌هایی شبيه خودت يعني شنيدن صداي انسان‌هایی که بايد صدايشان شنيده شود، سلول عمومي يعني نوشيدن يک ليوان چاي داغ يعني رفتن به حمام به‌دلخواه خودت، سلول عمومي يعني اجازه اصلاح سروصورت و براي بعضی‌ها يعني اجازه ديدن چشمان نگران عزيزان، پشت ديوارهاي شیشه‌ای و براي من يعني رفتن به هواخوري بعد از ماه‌ها، بعد از ماه‌ها براي اولين بار به هواخوري رفتم، هفته‌ای سه بار و هر بار ۲۰ دقيقه، هواخوري اتاق کوچکي بود با ديوارهاي بلند و سقفي نرده‌کشی شده و مشبک، براي من که آسمان و خورشيد را هر روز از دامن زاگرس عاشقانه نگريسته بودم اينجا گويي آسمان را پشت میله‌ها زنداني کرده بودند. خورشيد دزدکي به گوشه‌ای از هواخوري سرک کشيده بود و انگار او هم می‌دانست که نبايد به ديوارهاي امنيت ملي نزديک شد، دوربيني هم بالاي سرمان تند و تند می‌چرخید تا همه‌جا را زير نظر داشته باشد، مبادا با خورشيد خانم نگاهي ردوبدل کنيم و چشمکي بزنيم که به‌حساب «ارتباط با بيگانگان» گذاشته شود و يا به نسيم بگوييم «حال همه ما خوب است» و اين خبر موجب «تشويش اذهان عمومي» گردد و ديوارهاي هواخوري نيز آن‌قدر لکه‌های ناشيانه رنگ‌بر آن‌ها ديده می‌شد که ديوارها را بدمنظر کرده بود «هرچند که زيباترين ديوارها اگر ديوار يک زندان باشند باز شايسته تخریب‌اند.»
ديوارهاي ۲۰۹ رسالت خطير خود يعني جدا کردن زندانيان از يکديگر را به‌خوبی انجام نداده بودند. اينجا ديوارها قاصد دوستي و نامه‌رسان شده بودند، پس بايد مجازات می‌شدند و هر هفته بر تن ديوار رنگ تیره‌تر می‌کشیدند تا درنهایت روزي با سنگ سياه نقش پوشش کردند. ديوارهاي هواخوري براي زندانيان تخته‌سیاه، روزنامه ديواري و حتي ترک ديوار نقش صندوق پست را ايفا می‌کرد و پيام زندانيان را به هم می‌رساند. ديوارها پر بود از خبرها و اسامي دانشجوها، آن‌ها که از تیرماه ۷۸، نه نه…! دورتر… از ۱۶ آذر آمده بودند، آن‌ها که سال‌هاست پاي ثابت انفرادی‌ها هستند و با جسارت تمام می‌نوشتند «دانشجو می‌میرد ذلت نمی‌پذیرد» و اسم دانشگاه خود را زيرش می‌نوشتند. جوان ديگري آرم ان جي اويشان را باظرافت تمام روي ديوار طراحي می‌کرد هرچند بار رنگ می‌زدند اما او دوباره و چندباره می‌کشید و کساني هم طلب اخبار می‌کردند. من هم روزي بر ديوار هواخوري نوشتم سلام، با خودم گفتم «سلامت را نخواهند پاسخ گفت» ولي خيلي زود نوشتند، «سلام شما؟!» و دوستی‌هایمان آغاز شد، از دانشجوها گرفته تا زنداني القاعده‌ای که بعدها در رجايي شهر معلم زبان انگلیسی‌ام شد، کلي دوست «ديوارگي» پیداکرده بودم و روزي که انفرادی‌ها پرشده بود و جا براي تازه‌واردها کم‌آمد به‌ناچار خیلی‌ها را در يک سلول جمع کردند و انگار سال‌ها بود که همديگر را می‌شناختیم. پلی‌تکنیکی‌ها، تحکيم وحدت، مسیحی‌ها، ترک، بلوچ، کرد و…، انگار سال‌ها بود همديگر را می‌شناختیم، يکي آرايشگر می‌شد يکي آشپز تا صبح می‌نشستیم و از دردهاي جامعه می‌گفتیم، هرچند دردهايمان مشترک بود اما تا صبح صحبت می‌کردیم و صبح ما را صداي گريه سيد ايوب زنداني بلوچ بغل‌دستی که سال‌ها اينجا بود به خود می‌آورد، آن‌قدر کسي فريادش را نشنيده بود که به خدا نامه می‌نوشت و در هواخوري می‌گذاشت و با صداي گريه او سکوتي سنگين بحث ما را خاتمه می‌داد و گاهي صداي پاشنه کفش زني ما را به سکوت وادار می‌کرد، از فرط خوشحالي و هيجان از سوراخ کوچک در يا از لاي پره‌های رادياتور سلول ۱۲۱ به بيرون نگاهي می‌انداختیم، زني بود که با چشماني بسته به‌سوی اتاق بازجويي می‌بردنش، چادري به سر داشت که ده‌ها ترازو بر چادرش نقش بسته بود، قامت او ترازوهاي عدالت را کج‌ومعوج و نابرابر نشان می‌داد. اين صداي آشناي پا، اعلام حضوري موقرانه بود تا به ما بگويد اينجا هم زندگي و مبارزه بی‌صدای پاشنه‌های بلند معنايي ندارد، کمي تأمل و ساعتي فکر کردن می‌خواهد تا متوجه شوي همه يکي بوديم.
اتاق بازجویی‌مان  همان اتاقي بود که راننده‌های شرکت واحد و معلم‌ها بازجويي شده بودند، ميز بازجويي همان ميزي بود که دانشجوها بر روي آن يادگاري نوشته بودند و تختي که من روي آن می‌خوابیدم، همان تختي بود که «عمران» جوان بلوچ قبل از اعدام رويش نوشته بود دلم براي کوير تنگ‌شده، چشم‌بندمان هم همان چشم‌بندي بود که اعضاي کمپين یک‌میلیون «فرياد خاموش» به چشم داشتند، پس نبايد غريبگي کرد و نبايد همديگر را فراموش کرد، این‌ها همه یک‌جورهایی آشنايند، اينجا همه چون شمايند، راستي، فکر کن شايد فردا نوبت تو باشد…

بند بيماران عفوني (۵) زندان رجايي شهر کرج
فرزاد کمانگر  – ۱۰/۳/۸۷

 

 






پاسخ دهید